ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

هجده ماهه

عزیز دل مامان، هجده ماهه که کنارمونی، هجده ماهه که به زندگیمون شیرینی دادی، هجده ماهگیت مبارک... دیروز واکسن هجده ماهگیتو زدیم، با خاله منا رفتیم، الان هم خونه ی مامان جونیم، دیشب کمی تب کردی، ولی الان خیلی خوبی... بالاخره کابوس واکسن یک سال و نیمی تموم شد... ...
19 بهمن 1391

پسر فعال من

متوجه می شی که وضو گرفتیم میای و سجاده رو برامون پهن می کنی... تلفن و جواب میدی... دراز کشیدم برام کوسن میاری میذاری زیر سرم... تا کلید بابا تو قفل میچرخه به سمت در میدوی و خریدهای بابا رو میگیری و کشون کشون میاری تو آشپزخونه... لباسها رو که می شورم از لباسشویی درشون میاری و تو پهن کردن لباسها کمکم می کنی... تو جمع کردن خونه خصوصا برداشتن بالشها خیلی کمک حال مامانی... کباب خور مامان ...
15 بهمن 1391

یک اتفاق جالب

یک اتفاق جالب افتاد، رفته بودم دکتر برای نشون دادن آزمایشت، یکی از دوستان وبلاگ نویس و اونجا ملاقات کردم،  گیسو جون و مونا جون مامانش، البته من ایشون و قبلا ندیده بودم و از عکسهای گیسو جون حدس زدم که ممکنه خودشون باشن، خلاصه ریسک کردم و تو آسانسور که بودیم پرسیدم و حدسم درست از آب در اومد... وقتی جریان بی حالیه گیسوی گل  و از مامانش شنیدم خیلی ناراحت شدم، و از ملاقاتشون خیلی خوشحال... امیدوارم که الان حال گیسوی عزیز حسابی خوب شده باشه و مامان مونا یه استراحت درست و حسابی بکنه... اینم آدرس وبلاگ گل دخملی http://mamanefereshteh.niniweblog.com/ ...
9 بهمن 1391

و این روزها

و این روزها بر ما چه گذشت، قرار بود یه شبه بیاییم خونه ی مامان جون اونم بخاطر اینکه بابا می خواست بره شهرستان برای کاری، این یه شب تبدیل شده به 4 شبه که اینجاییم و کلی به مامان جون زحمت دادیم، موندم اون قدیما چطوری بچه داری می کردن!؟ البته مامان جون می گن که یه بچه زحمت بیشتری داره و کلا زمونه عوض شده... در کل خیلی سخته،  چشمهای بی حال، تن گرم، بی قراری، بد غذایی، ناله... دارو خوردن، بالا آوردن، شکم روی... و از همه وحشتناکتر تب و ترس از عواقب تب... آزمایش ادرار و مدفوع دادیم که خدا رو شکر مشکلی نبود، فردا هم جواب کشت این آزمایش و تحویل می گیرم، ایشاالله که مشکلی نباشه...بزرگترها می گن این علائم واسه دندون...
9 بهمن 1391

ای جان

ای جانم که با این قمقمه روزگاری داری و هر وقت تشنه میشی خودت میری برش میداری و آب نوش جان می کنی، حتی نصف شبها هم به دادم میرسه این قمقمه... ای جانم که اینطور معصومانه میخوابی و دل مامان و میبری... ای جانم که داری واسه ی خودت کتاب میخونی... ای جانم که دل مامان و نمیشکونی و وقتی میگم لبهاتو اینطوری کن غنچه می کنی... ای جانم که با هر چی ژست که مامان بهت میده باهاش همکاری می کنی... ای جانم که دختر می شدی چی می شدی...!!! ای جانم که با حالیکه تب داشتی چه عکسهایی ازت انداختم، الان هم که این پست و میذارم با زور پاشویه تبت و پایین آوردیم، ایشاالله فردا اثری...
7 بهمن 1391

آقای هویج

پسمله مامان پشت سیستم دایی هادی در حال دیدن سرود ای سرزمین من... و اینم خستگیه بعد از کلی بازی خونه ی مامان جون... ...
4 بهمن 1391